ایستگاه آخر بدون توقف free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
من
مترسكي هستم
در زر رنگ گندم زار
و تو
مي آيي و مي گذري
و من حتي
قدمي نتوانم
زيباترين
ترانه ي هستي
بر تو مي خوانم
به صداي پرنده اي
و تو تنها گوش مي
دهي
و چه مغروري بر
من
بي حتي
يك لبخند
مي گذري
آنكه
با عشق به تكاپو افتد
هرگز مترسك
نخواهد بود
و تو
آني كه قلبت به لرزه نمي افتد.
حال مي
گويم:
تو مترسكي هستي
در زر رنگ گندم زار
و من
مي آيم و نمي گذرم
و چون
تو قدم از قدم نتوانم گرفتن.
همه ميگويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار ميزنيد به
تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گيلاس ميچيند و هوس را با عشق اشتباه گرفته ايد. كوس
رسوايي عشق شما آبرو برايمان نگذاشته. آنهايي هم كه كاسه داغ تر از آش اند جار
ميزنند ليلي دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلي!
يك ريز و پشت هم، تگرگ حرفهايشان بر سرم سوز ميزند. نميفهمند؛
هر چه ميخواهند ميگويند، نميدانند ليلي بيدي نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر
از آن، تند بادها بلرزد. من به عشق مردانهي مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر
گناه هم با خودِ خودم.
هرچه باشد من ليليام. ليلي سراسر شور و احساس، ليلي سوز و
گداز، ليليِ مجنون. مجنون من هرچه باشد براي من عزيز است و دوستش دارم. به قول
مادربزرگ «اين علف هرچقدر هم شور، تلخ، بيمزه، به دهان بزي شيرين آمده است» ولي
چه كنم كه ديگران يا در اين باغ نبوده اند يا اگر بوده اند دچار فراموشي شده اند.
از من ميخواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم،
عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه منطق سرش نميشود، يك اتفاق است. اين لرزش دلِ
بدمصب كه دست خود آدم نيست. اگر بود كه يك قفل بزرگ به درش ميزدم و كليدش را در
چاه ميانداختم. گمان ميكنند تحمل عشق به اين راحتيها است؛ نه! به خدا شب و روزم
را گرفته، آزارم ميدهد، اذيت ميشوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با
خودم بود، اول خودم را پيدا ميكردم بعد مجنون را. اگر اين تپشهاي نابجا نبود،
اين همه در هول و هراس نبودم. شايد اگر ميتوانستم دل سركش را رام كنم آن وقت
«عاقلانه انتخاب ميكردم و عاشقانه زندگي.»
اينها را گفتم كه بدانيد ميدانم همه چيز را. به اين عشق
واقفم، به سختيها و مرارتهايش، به رنج و مصيبتهايش و... اما باز هم در تب و تاب
مجنونم.
دلم برايت ميسوزد ليلي جان!
عاشق شده بود و ميترسيد از رسوايي. غرورش اجازه نميداد
عشقش را بروز دهد. اگر جوانك او را نميخواست چه؟! خانوادهاش چه ميگفتند؟! تمام
فكرش را مشغول كردهبود, احساس گناه ميكرد كه تا اين حد به يك پسر علاقهمند است
بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولي عنوان كند. احساس نوعي خيانت. تصميم گرفت
معشوقي براي خود بسازد. يك معشوق ايده آل كه روزي خواهد آمد و تنها به او فكر كند
تا از آن احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود، كه در واقع ميخواست
جوانك را فراموش كند. گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را ميخواست، فقط او را. و
بالاخره ساخت آن معشوق ايده آل را و تمام علاقهاش را وقف معشوق ساختگياش كرد.
هر روز به او فكر ميكرد تا جوانك را فراموش كند. هر روز، هرروز و ...
و از آن روز تمام خواستگارانش را رد ميكرد، تا معشوقش،
معشوق ايده آلش بيايد!
آخرين خواستگار, جوانك بود، اما دخترك او را نپذيرفت!
او منتظر معشوقش بود...
خورشيد تيره شد
و ماه سياه شد،
چون من عاشق او شدم
و او عاشق من نشد.
(دوروتي
پاركر، شاعر آمريكايي)